دچار بايد بود
وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد...
تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن...

دل را به رنج هجر سپردم ولي چه سود
پايان شام شكوه ام
صبح عتاب بود...

شمیم نازنینم کجایی دلم برات تنگ شده...
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است...

سال نو مبارک ...
به چیزی که دوست دارید فکر کنید محققا به آن دست خواهید یافت.
"مریم"
هرجا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود.
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.

آغوش بکرت
تمنای دلی بود
که گم شود در کرانه احساست
وبی آنکه بداند:بدان
پاک ترین و دوست داشتنی ترینی.....!

انتظار نوسان داشت .
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست...

او نمي داند كه روييده است
هستي پربارمن در منجلاب زهر
و نمي داند كه من در زهر مي شويم
پيكر هر گريه،هر خنده ام را...

بويي فسادپرور وزهرآلود
تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست،روشن و خوانا كشيده است...







